برای همین تصمیم به نوشتن گرفتم که اروم بشم!
فضای سیاسی مملکت این روزا ارامش رو ازم گرفته
واقعا روم اثر گذاشته و نمیتونم تحمل کنم....
هر چی این چیزا رو میبینم بیشتر دلم میخواد از این جا فرار کنم!
واقعا دلم "فرار" از این وضعیت رو میخواد...این همه ظلم..تا کی....
وقتی این چیرا رو میبینم یاد کتاب"راز فال ورق" میفتم که نوشته بود :
"خداوند در عرش اعلا نشسته و به ما میخندد"
این همه داریم ظلم میکنیم و مظلوم واقع میشیم خدا داره نگاهمون
میکنه!
اما اونقدر توی این ظلم کردنامون غرق شدیم که یاد نگاه خدا
نمیفتیم!
*اون روز بعد امتحان با یکی از بچه های کلاس که پریسا بهش
میگه:"نگار شوتر" بحث کردیم سر این مسائل سیاسی!
هر چی بهش میگفتیم انگار نمیفهمید!
همیشه کسی که نفهم هست رو زودتر میتونی توجیه کنی
اما کسی که خودش رو به نفهمی زده عمرا بتونی توجیه کنی!![]()
*نمیدونم چرا حس میکنم دارم افسردگی مزمن(؟) میگیرم!!!
*دیروز با بیتا رفتیم خونه خانوم تربچه (ترابی) رفع اشکال کردیم واسه امتحانمون
این معلم حسابان من و مهگل تازه یادش افتاده فوق بخونه! واسه همین کرمان هست اخه اون جا قبول شده! مارو شب امتحان فی امان الله ول کرد رفت!
امروز زنگ زده میگه امتحانت رو خوب دادی؟
میگم بله!
میگه مهگل چه طور داد؟
میگم نمیدونم!
مثل اینکه فکر میکنه من مفتش مردمم! ایـــــــــــــــش!
اصلا اون حسابان داشته من ریاضی ! به من چه خب!![]()
همه ی بچه های تجربی دارن میرن با فلاح زاده کلاس میگیرن!
چرا خب؟؟؟؟؟ من حسودیم میشه! اون وقت رو دستم بلند میشن
!
اگه معلم بهتری سراغ داشتم حتما با اون میگرفتم !
خانوم تربچه هم خوبه ها! اما اقای فلاح زاده یه چیر دیگه ست!![]()
*دقیقا نمیدونم چرا امروز شماره معلم شیمی رو که منو و بیتا باهاش کلاس کنکور گرفتیم دادم به بهشاد.البته دادم به مامانش! با خودش که حرف نزدم!
(بهشاد پسر دوست بابام. امروز خونشون بودیم! اوف من این پسره رو میدیدم دلم میخواست عق بزنم! تیپش از اونایی هست که من متنفرم! درسته که به من ربطی نداره اما این روزا شدیدا نسبت به همه چی واکنش منفی نشون میدم
)
*گوشی N95 عزیزم که مثل گل ازش نگهداری کردم دست پسر خاله زیباست! گوشی خودش یه صبح تا شب توی لیوان اب افتاده بوده پسره خنگ نفهمیده! سه شنبه بعد امتحان زیست رفتیم خونه خاله زیبا(میدونین که من شدیدا عاشق خاله زیبام و ازش کلی انرژی مثبت میگیرم)
پسره در به در دنبال گوشی میگشت مامانم گفت: گوشی بهار رو بگیر.. اون کلی گوشی تو خونه داره و این روزا هم بیشتر وقتا گوشیش خاموشه!
چررررررررررا؟ خب این پسره گوشی نگه دار نیست گوشیمو داغون میکنه خب
اگه گوشیو داغون کنه کتابی رو که به مامانم امانت داده پاره میکنم
نه نه! خط خطیش میکنم! ![]()
*این روزام همش در سکوت سپری میشه!
از بس روی صندلی نشستم درس خوندم مهره ی اخر کمرم مشکل به هم زده! ای جانم!
طرح تعویض بهار کهنه با نو نداریم؟!
دلم یه تحول اساسی....با سرزندگی و نشاط میخواد...
دلم همون بهاری رو میخواد که دوست دارم![]()
*عید عروسی دختر خاله ست! سه سال ازم بزرگتره . بااینکه اصلا باهاش جور نبودم اما به ازوداجش که فکر میکنم دلم میگیره!
من که قصد دارم عید و تابستون جایی نرم!
مامان واسه تابستون حرفی نداره. امامیگه عید رو باید یه هفته ش رو بیای! اما من لج باز تر از این حرفام. خبر دارید که؟
اخه چه طور پسر دایی شوهر خالم (ما با خانواده اونا صمیمی هستیم)
پارسال عید موند تو خونه درس خوند امسالم که کنکور داره حسابی داره میخونه اون وقت من نمونم؟!من نخونم؟حسودیم میشه خب!
تـــــــــــازه! مرضیه که ازدواج کرده بود با شوهرش عید رو خونه موندن و دختره درس خوند.پزشکی قبول شد.۲بار کنکور داد.
من نمونم؟
تـــــــــــــازه! نمیخوام کسی ازم جلو بزنه![]()
*این روزا شدیدا بد شدم. خودم میدونم. اصلا این بهار رو دوست ندارم!
*تا اطلاع ثانوی خداپچ!! دفعه ی بعد حتما حتما دیر تر میام![]()
میشه لطف کنید با دلای پاکتون واسم دعا کنید؟
این روز ها در برابر تمام نامردی هایی که در حقم میکنند
در برابر نا حقی هایی که در حقم انجام میدهند
در برابر حرف های خود خواهانه شان
در برابر نگاه پر از نفرت یا حسادتشان
در برابر دروغ هایشان
در برابر پنهان کاری هایشان
در برابر تیشه هایی که بر روحم وارد میکنند
سکوت میکنم!
و نه به همین سادگی که نوشتم! اما خب سکوت میکنم!
جالب است که دم ا زخویشتن شناسی...ازادی...زندگی و خدا میزنند
اما در کمال ناباروی حقت را به دیگری میدهند و ناحقی میکنند!
کفرنباشد! اما گاهی فکر میکنم خدا هم حق را به ان ها میدهد!اما بعد
بسان کودکان خردسال به اغوشش پناه میبرم و غصه هایم را به او میگویم!
بله بله! میدانم! "حق گرفتنی است نه دادنی"!
اما وقتی حقت را چندین بار تقاضا کنی و به تو ا همیت ندهند چه میکنی؟!
چون سعی میکنند به هزاران دلیل بی دلیل توجیهت کنند!
وقتی حرف توی دلت داره خودش رو محکم به دیوار دلت میکوبه و تو
نمیخوای یا شایدم نمیتونی با اطرافیانت بگی پناه میاری به دکمه ی
کیبورد! و یه صفحه ی سفید ورد!
**من بعد از دی جواب تمام کامنت ها رو میدم...
تا وسطای دی امتحان دارم بعدش هم المپیاد دارم...عذرم موجه هست!
نیست؟!
*یلدا مبارک
امام حسین (ع) می فرماید:
هر کس مصیبت یا مشکلی به او رسد پس هرگاه به یاد آن مصیبت می افتد بگوید : "ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم" خداوند پاداش او را هر مقدار که تکرار کند بمیزان پاداش همانند روزی که مصیبت دیده بود. عطا می فرماید.
*اخرین اپ من تا...... بهمن شاید!
*التماس دعای شدید دارم!
*ای کاش سیاهی دلم توی این ماه از بین میرفت....![]()